نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
تانگو در توفان
تانگو در توفان
جمعه، 27 آذر، 1383

 << بودای مرده >>

ماه تلخ و استکانی نيمه خورده

شعله ی آغوش يک بودای مرده

بستری امن و يه توفان مقدس

وحشت از نوری که تو چشمای آينه س

طرحی از تو پشت ابر عود و سيگار

نقشی از من تو نگاه خشک ديوار

ترجمه م کن تا ترانه تا ستاره

اين هم آغوشی که پايانی نداره

بغض چشمای منو باور نداری

ترجمه م کن تحت لفظ بيقراری

ای رسيده از شب خاکستر و خون

ديوارا نامحرمن ، روتو بپوشون

بگذر از مرگ من و اندوه فردات

من مسيحايی شدم با غسل اشکات

سرد و يخ بسته م برو همگريه ، همخون

با غروبت خشت خشتم رو بسوزون

آتش کفرو تو شبهام شعله ور کن

مدتی بی من ، بدون گريه ، سرکن

 < بابک صحرايی >



یکشنبه، 15 شهریور، 1383
دلتنگی های هميشه

 

<< معرکه >>

ستاره ها بی حوصله ، ثانيه ها پر از گله

قصه هامون شده فقط ، قصه ی کوچ و فاصله

از سقف شب غم می چکه معرکه پشت معرکه

تنها مثال عاشقی خودسوزی شاپرکه

قاصدکا قشون قشون ميرن به مسلخ جنون

دوباره جشن دشنه هاست تو اين شب عاشق کُشون

تو سنگر ثانيه ها ماييم و بغض آينه ها

دلتنگ و دلگيريم از اين شکستنای بی صدا

ای همصدای نازنين ، هم سفره ی بی سرزمين

از پشت بغض پنجره ، آوار مهتابو ببين

وقتی که شب شاکی بشه ماهُ به آتيش می کشه

آتشفشانی بی دريغ ساده ترين حادثه شه

 

<< عمو زنجيرباف >>

آی عمو زنجيرباف ، تو قلعه ی ابرها ، ستاره ای پير شد

دهکده ای داشتيم خونه هاشو آب برد ببين چه زود دير شد*

پشت همين کوهها خورشيد خانوم خواب بود وقتی به شب تاختيم

آی عمو زنجيرباف ، زنجيرارو بافتيم ، پشت کوه انداختيم

بابا اومده ، با چشمای خيس

چی چی آورده ، به خدا هيچی

کی بود که خنديد کی بود که پر زد

به خدا هيشکی به خدا هيشکی

آی عمو زنجيرباف ، نيلوفری ناز در پيله ی مرداب سوخت

مترسکی خشمگين باغچه رو آتيش زد چشمای مهتاب سوخت

آی عمو زنجيرباف ، زنجيرمو باز کن کسی که بيدار نيست

کوچه رو سرشار از مستی پاييز کن شب ديگه هوشيار نيست

<< بابک صحرايی >>

* چه زود دير می شود ــ قيصر امين پور



شنبه، 30 خرداد، 1383
خاطرات خط خورده

<< عصرهای ليمويی >>

بخون از فصل خوشبختی ولی آروم و نازکتر
به ياد پر زدن توی شب ناقوس نيلوفر

بگو از تازه لادنها ، از اون پاييز جادويی
بگو از گم شدنهامون تو اون عصرای ليمويی

منو بی وقفه باورکن بدون ساعت و تقويم
که چندين سال نوری تا ، شکستن فاصله داريم

تو مثل شعله خوش رنگی ، مقدس مثل پروانه
شب آغاز لبخندت ، شب پايان توفانه

نگاه تو مث ساحل پر از موسيقی درياست
کنار عطر تو دنيا تماشايی و پُر روياست

بذار تو خلوت دستات دوباره بشکفم از نو
به ياد لحظه هايی که خلاصه می شدم در تو

بدون تو مث بارون به آسونی تموم ميشم
کنار عطر تو اما همه تکرار آتيشم

بيا تو آينه جاری شو به ياد جشن شب بوها
بخون سطری از امروزم ، برای ساختن فردا

<< بابک صحرايی >>


یکشنبه، 20 اردیبهشت، 1383
ستاره اي در دست ، گلوله اي در قلب
روزي ، جاي خالي عشق تو در قلبم ، با گلوله اي پر خواهد شد
براي من
كه اندوه هزاران آسمان بي كبوتر را در سينه داشتم
تو ، لبخند آمرزشي بودي.
دستهاي تو ،
عطر سرزمينم را داشت.
در آغوش تو ،
سياوشي بودم كه از صدها دالان خشم و آتش گذشته اشت.
چشمان تو ،
آتشكده اي بود
كه وقتي در آن مي نگريستم
اهورا مزدايي ديگرگونه مي شدم.

براي تو ،
پشت اين ديوارهاي سنگي و سيماني
جهاني ساخته بودم.
جهاني كه تو ، خداي خدايانش بودي
و من پرومته اي كه پادشاه تمامي كوه ها و اقيانوس ها شده بود.
وقتي مرا صدا مي كردي ،
نيروانايي مي شدم
و به هزاران بودا ، تاج و تخت مي بخشيدم.

تو را دوست مي داشتم.
تو را به اندازه ي تمامي چكاوكهايي،
كه در پاييزي بي رويا از باغ خانه ام گريختند،
دوست مي داشتم.
تو را به اندازه ي تمامي پروانه هايي،
كه دختران سرزمينم در دفتر هاي بي خاطره شان خشكاندند،
دوست مي داشتم.
تو را به اندازه ي آن همه صنوبر تبر خورده ،
كه هم سن تنهايي هاي من بودند ،
دوست مي داشتم.

و امروز ،
دلم به اندازه ي تمامي سالهاي عشق و خون سرزمينم ،
گرفته است.

اما روزي پيدايت خواهم كرد.
روزي با ستاره اي در دست
وگلوله اي در قلب ،
به ديدارت خواهم آمد
تا تو ستاره را از دست من بگيري
و به گوشه اي بيندازي
و من آرام آرام
در همان گوشه بميرم.
( بابك صحرايي )

* اين نوشته ، گوشه هايي از يك شعر بلند است.


دوشنبه، 24 فروردین، 1383
حسرت فرياد
<< حسرت فرياد >>
گريه كن اگه تو كوچه سايه سايه ترس دشنه س
اگه آسمون هنوزم به خون پرنده تشنه س
توي اين هراس هجرت ديگه فرصتي نمونده
شب عشقمونو انگار پيله ي گريه سوزونده

ميون يه گله ي گرگ كه كمين ما نشستن
من و تو از شب مهتاب واسه هم قصه مي خونيم
آخرين طعمه ي توفان باغچه كوچيك ما بود
ولي حيف كه راز تلخ گريه هاشو نمي دونيم
پشت سر تاريكي بود و روبرو جوخه ي پاييز
همه ي پلها شكستن اما از خواب نپريديم
با غم و حسرت فرياد آخر قصه رسيديم
خسته ايم از بس كه اينجا بي صدا نفس كشيديم

نميشه تو قلب آتيش موند و بال و پر نسوزوند
با لباي خشك و بسته از شباي باروني خوند
( بابك صحرايي )

<< خواب رنگي >>
اي كه هزار كولي در چشم هاي تو آواز مي خوانند
برخيز تا براي مردي كه با دست خالي
به جنگ خدا مي رود
دعا كنيم

اگر مي توانستي
اگر مي توانستي خواب رنگي ببيني
برايت زنبق قرمز مي آوردم

جايي كه ستاره نقطه يي ست در فنجان چاي تو
بدبختي
شمردن نقطه هاي واژه خوشبختي ست

وقتي كه تلواسه شليك گلوله
ذهن تفنگ را
پريشان مي كند
خون در دهليز قلب عروسك
فرياد مي كشد

اكنون صدها پرنده در صدها جزيره
در چشم شب
خواب مي بينند
بايد دريچه را بر روي آفتاب ببنديم
و شنل را
بر روي تقويم بيندازيم
در حالي كه مي دانم ، مي دانم
مي دانم كه خوابيده ترين ساعت ها
در 24 ساعت
دو بار
وقت صحيح را
نشان مي دهد
( كيومرث منشي زاده _ قرمز تر از سفيد )


جمعه، 14 فروردین، 1383
عا شقانه هايي به ياد تو
« دختر معصوم بهار »
تو اين هياهوی غروب ،تنها طلوع موندگار
تو بودی هم بغض عزيز،دختر معصوم بهار
برای تعميد سحر ترانه محتاج تو بود
تبسم دست تو بود که لمس فريادو سرود
حرمت بارون و بهار همه از ايثار تو بود
تو نذر خاک تشنمی به زير اين طاق کبود

دختر معصوم بهار خواب ستاره ها رو ديد
غزل غزل گريه شد و به شهر ابرا پر کشيد
دختر معصوم بهار هراس پاييزو نداشت
اگر که مرگ امون می داد غمو تو شعرام نمی ذاشت
اون که با قلب نيمه جون دلش برای همه سوخت
چرا غريب و ناشناس ميون اين همهمه سوخت
گل شکسته دل من امشب ديگه پيش خداست
نگاه ناز بارونيش دلواپس گناه ماست

هم بغض من آروم بگير تو هُرم اين خاک غريب
دير اومدم به بدرقه ت،منو ببخش ياس نجيب
گناه بارونو ببخش که مثل تو ريشه نداد
تو رفتی و پروانگي تو اين قفس رفته به باد

( تابستان ۱۳۸۰)

« غزل کوهي »
بر کُنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان
با نام مي شناسند.

نام ترا به گُرده ی گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها
اکنون ترا تمام گوزنان زرد موی
با نام مي شناسند.

ديگر
نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار،نام ترا
به جوجه های کوچک خود ياد خواهند داد

ای بي خيال مانده ز من،دوست!
ديگر ترا زمين و زمان
ـــاز برکت جنون نجيب من
با نام مي شناسند.

ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسين غروب بهار
نام مرا به خاطر بسپار!
( منوچهر آتشي ــديدار در فلق )

« طوفان نوح »
مُشتي شکوفه را
بر آب ريختم :
يک آسمان ستاره پديد آمد

پس،زورقي به کوچکي دست،
از کاغذی به نازکي برگ ساختم
وز موم،ناخدايي ــ کوچکتر از خدا ــ
بر آن گماشتم.
او زورق مرا
با خود به دور برد :
تا آن شکوفه ها،
تا آن ستاره ها،
تا آن جزيره های پر از عطر و نور برد
نزديک هرکدام،زماني درنگ کرد
گفتي با يکايک آن جمع،آشناست.

آنگاه،بادی از افق باختر وزيد
زورق،حباب وار، نگونسار شد بر آب
و آن ناخدا ، عنان به کف موج ها سپرد.

اکنون ، جهان کوچک من خالي از خداست.
( نادر نادرپور ــشام بازپسين )


دوشنبه، 3 فروردین، 1383
بهاريه
بهار آمد.دوباره قلب يخ زده ي زمين طپيدن را آغاز نمود.كابوس زمستاني پرستوها به پايان رسيد،نسترنها آرام آرام در آغوش نسيم از خواب برخاستند و روياي نيمه شب نيلوفران مردابي تعبير شد.آري بهار آمد اما هنوز كودكان فلسطيني تاوان جهل و كينه ي پدران خود را پس مي دهند و گرما بخش بسترشان،داغي سرب و گلوله است.هنوز بدن دختران افغاني به زير تازيانه تعصب است و هنوز فاجعه جزئي از زندگي روزمره ي خانواده هاي عراقي است (عراق،چه اسم تلخي،سرزميني كه گويي آه مادران ايراني دامانش را گرفته است).
بهار آمده است اما نمي دانم با او از بم چه بگويم.با او از گوشه اي از تاريخ سرزمينم كه به زير خروارها خاك مانده است چه بگويم.با او چه بگويم از مايي كه نام ملتي آزاده را بر پيشاني داريم اما هنوز در اسارتيم.
آري بهار آمده است اما اي كاش اين بهار،بهار بيداري ما خوابزدگان ابدي باشد.بهار برآورده شدن آرزوهاي محالي باشد كه ديگر از يادشان برده ايم.اي كاش اين بهار،بهار مهر باشد.بهار عشق باشد.

درد غريب
در نعره خيز توفان
عالم كر از هياهو
دردي غريب با زن
مي گفت:
-زير باران
بي سرپناه خوش تر!
در نيزه بار خورشيد
تفسيده آتش از آب،
رنجش به طعنه مي گفت:
-گرماي سخت سوزان
از سايه گاه خوش تر!
در چارچار سرما
كه لانه گرم بهتر،
در مي گشاد و روزن
مي گفت:
-لخت و لرزان
در جايگاه خوش تر!
سروده ي لنگستون هيوز


سه‌شنبه، 26 اسفند، 1382
قبيله ي مترسكها
ميون شهر بی چراغ،من از ترانه نقره داغ
تو زخمی از حادثه ی زوال زنبقای باغ
پشت نقاب سايه ها تو و غم آدمکا
من و هراس حمله ی قبيله ی مترسکا
سقف سحر خورده ترك،شكسته بغض قاصدك
جايي نمي رسيم با اين شبگريه هاي مشترك
تو گرگ و ميش حادثه عمر صدا يك نفسه
پروانه مي پره ولي به آسمون نمي رسه
اي همصداي قصه ساز،تو اين شب شعبده باز
براي بيداري عشق خونه كه نه،قفس بساز
بگو از اين خزون مست از اين سكوت چيره دست
كه دل به گريه پا نداد وقتي سپيده مي شكست
سقف سحر خورده ترك،شكسته بغض قاصدك
دوباره تو مصاف شب قلب و گلوله تك به تك
پرستوهاي خسته مون نمي رسن به آشيون
هنوز مي ترسه باغچه از خشاب خالي خزون


[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

  RSS 2.0